حرفهای عاشقانه

سنگین ترین سکوت های شبانه ام را

در اولین شب پاییزی خواهم شکست

تا عاشقانه تر نجوا کنم:

دوستت دارم

روزی به تو خواهم گفت

روزی به تو خواهم گفت ازغربتم روزی که با ریزش برگها خزان زندگی من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوی خورشید دلت را آرزو می کرد .
آن روز که ابرهای سیاه وسفید سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ی آن به کویر سرد گونه های استخوانیم فرو ریخت .
آن روزهمه چیزرا در یک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سیلاب اشک هایمان یکی گردد

آخرین ستاره ی آسمان راشمردم
اما
شمردن زیبایی تو را نمی توانم
من تاخانه ی غروب خورشید پیش رفتم
اما هیچگاه خانه ی توراندیدم
دیشب خوابت رادیدم
نه زیباییت
نه خانه ات
فقط حسرتی که چراخواب زندگیه همیشه گیم نبود
چراخوش ترین لحظات زندگی دریک خواب کوتاه خلاصه شده

صدایت آرام بود
نمی دانم میان کدامین تلاطم اسیر گشتم !!
فکر می کنی زمان عاشقی فرا رسیده باشد ؟!
خش خش برگها لالایی رفتنت شد
سکوت را در کدامین پستو پنهان کردی ؟
من از هجوم آرام صدایت
به ارتفاغ پست نیستی های مردد هجرت کردم …
….
بخوان طراوت مطلق !
ببین
برای عاشقانه های دوباره چه زود پیر گشته ام …

اکنون می توانم مثل دخترکی هفت ساله بنویسم : آب
و غرق شوم بی آنکه دست و پایی بزنم
می توانم بنویسم : باد
و پرواز کنم بی آنکه هراسی از سقوط داشته باشم .
می توانم بنویسم : درخت
و سبز شوم بدون هیچ درنگی .
می توانم تو را بنویسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنکه کسی ببیند .
می توام بنویسم :‌مرگ
و بمیرم !
به همین سادگی .

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  گۆڕین )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  گۆڕین )

Connecting to %s

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: